سلامم را كسي بي پاسخ مگذاشت ...
اگر دست محبت سوي كس يازي
بي اكراه زند سيلي بر گوش ...
كه هوا بس ناجوانمردانه تلخ است ...
حریفا ... میزبانا ... رو چراغ غصه را بفروز
که شب هم دگر با شب یکسان نیست ...
گوييا كه سالهاست گريسته ايم ...
با تار تنهايي و دف فتنه چشمهايت ...
دوري ولي نزديك ... نزديك ولي دور ...
گوييا كه سالهاست مي شناسمت ...
اي همه سكون همه آرامش ...
اين منم ... آشوب ... طوفان ... همه بي قراري ...
باز آ ... درياب ... برگير ...
بشنو ... بنشين ... بنگر ...
شايد ... بايد ...
بي من ... رسوا ... با من ... تنها ...
با تو ... شيدا ... بي تو ... تنها ... تنها ... تنها ...
تقدیم به نازنینی که تداعی حضورش نیز موجب آرامش است
نبودي ... نديدي ... كه چه ها كردند با رفيقان ...
كجا ماندند عندليبان ... كجا رفتند ميگساران ...
شب اميد به كين و غيض و دشنه ...
شده ماتم سرا بهر رفيقان ...
كجايي دوست ... كجايي تا ببيني ...
ياد گرفته ايم
كه بي سبب گره بزنيم
و بي سبب تر گره برهم بزنيم
اگر دليلي داشت تداعي خاطرات زيبا
ميشد دليلي يافت
براي فراموشي خاطرات تلخ و سرد و تنها ...
اگر گره خوردن آسان است
اگر تداوم خاطره ها سهل است
اگر در حسرت روزهاي باراني مي توان
لحظه ها را بوسيد وعبادت كرد
دليلي ندارد بدنبال بهانه اي بودن
براي فراموشي خاطرات شبهاي رويايي
براي تبسم لحظه هاي به فغان رفته
براي درآغوش كشيدن يادهاي روزهاي تنهايي
بهانه اي براي اثبات و يقيين بي وفايي
بهانه اي براي ديدن واقعيتها و حقيقتها ...
حس غریبی مرا گوید ...
كه خیلی می شناسمت ...
ای غریبه ... ای دور ...
ولی حسی متقابلا" نهیب میزند
سالهاست كه نمی شناسمت ...
در تكاپوی این چالش هاست
كه بی امید ... كه بی نشان
در جستجوی راهی ... آهی ... امیدی
دل زده ایم به نا گفته ها ...
امید است ... امید است ... امید ...
ميروم تا در انتهاي جاده خاموشي
شاهد گذر گذشته ها
و ناتواني اراده باشم ؛
چه دشوار است خاموشي
و چه دشوارتر بيگانگي ...
چه شيرين است
كه نه خود شناسي
و نه ديگران ...
تا دگر نداشته باشي
احساس شرم
احساس گناه ؛
چه سخت است
بناچار سفر كردن
از بيم قدرت اندوه
و دل به خاموشي ها سپردن ...
آنقدر از خـود گذشتيم
تا سرانجام از خـود هم گذشتيم
دل بازيچه نبود در بر ما
ما بوديم كه از او هم گذشتيم
رفتيم در اين دير فنا
به اميد ره دوست
افسوس ! افسوس
كزاين باديه نيز بيهوده گذشتيم ...
بــــــــــــــاز رسیدیم به حمــاســه ی عصر جمعه
قـصـه دلتنگی ...
حکایت تنهایی ...
شوق پریـــدن ...
حسرت رسیدن ...
های های های ... دلتنگم ...
همه هستی من
کدئینی سر شب
آلپرازولامی به هنگام خواب
و یاد نازنینی که خاطره می انگیزد ...
خوش باش رفیق !؟!
که تا جنون فاصله ای نیست
از اینجا که منم ...
در دور دستی به رنگ صدف ها
در انتهای راهی بسوی آبی دریاها
رهگذری !
خسته از رنگها و صداها
نشسته در انتظار هوایی تازه ...
با امید !
امید به پروازی دوباره ...
فارغ !
فارغ ز شهپری شکسته ...
